پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - تمايزات و اولويتها

تمايزات ‌و اولويت‌ها


گفت‌وشنودي با دكتر محمود عباديان
گفت‌وگواز: جمال كاظمي

اشاره:
به يك اعتبار، تكوين دنياي مدرن مرهون ظهور «ايده‌ي نقد» و «تفكر انتقادي» است. بي‌گمان مفهوم نقد (Critic) از مهم‌ترين و گوهري‌ترين مفاهيم دنياي مدرن است. اهميت اين مفهوم تا آنجاست كه برخي از متفكران با تكيه بر معناي نوين نقد، جهان انديشه را به دو دوره‌ي جزمي (Dogmatic) و نقادي (Critic) تقسيم كرده‌اند. گفت‌وگوي حاضر با هدف كاوش در زواياي «نقد»، مباني و مفروضات، تاريخچه و تحولات و نهايتا ضرورت‌ها و اولويت‌هاي انتقادي، صورت پذيرفته است. طرف خطاب اين گفت‌وگو، دكتر محمود عباديان، استاد فلسفه‌ي غرب است كه به بركت دانش تاريخي خود، سابقه‌ي تفكر انتقادي را توضيح داده است.
پگاه

لطفا به عنوان مدخلي مناسب براي ورود به بحث نقد، بفرماييد كه مضمون واژه‌ي نقد (Critic) چيست و آيا مي‌توان ميان اين واژه با كلمه‌ي بحران (Crisis) قرابت و شباهتي پيدا كرد؟
كريتيك (Critic)معادل نسبي واژه‌ي نقد است. «نقد» چنانكه در منابع فارسي؛ از جمله «سبك‌شناسيِ» مرحوم بهار تعريف شده، ابراز تميزِ سره از ناسره مي‌باشد، مضافا اين كه حاضر و آماده نيز هست. كريتيك تقريبا همان معناي اول را دارد. در يونان، «فعلي» است به نام (Krinein) كه اين كلمه هم ريشه‌ي كريتيك (نقد) است و هم ريشه كريسيس (بحران). ضمن آنكه با واژه‌ي (Criteron) كه به معناي معيار و محك است مشابهت و قرابت نيز دارد. هم‌چنين كريتيوس كه اسم فاعل است و به معناي نقد مي‌باشد از همين فعل مشتق شده است. چنانكه مي‌دانيم «سيسرو» يكي از كساني است كه سنت‌هاي فلسفه‌ي يوناني را به لاتين و اروپا انتقال داده است. او اين كلمه را به شكل كريتيكوس در آثار خود به كار مي‌برد، و لذا كلماتي مانند نقد، بحران، معيار و محك و منتقد ريشه‌ي مشترك و واحد دارند. به بيان بهتر لااقل مي‌توان در سنت يوناني ميان نقد و بحران؛ يعني ميان Cirtic و Crisisارتباط قايل شد. از اين رو مي‌توان گفت كه همه‌ي اين كلمات از همان فعل يوناني مشتق مي‌شوند و اين اشتقاق را مي‌توان تصادفي دانست.

يعني اين واژه‌ي مهم، علاوه بر معناي ضمني «بحران» معناي ديگري تحت عنوان «معيار و محك» نيز در بطن خود دارد؟
كريتيك در زبان و فرهنگ يوناني سه معني دارد: ١. نوعي قضاوت؛ ٢. تصميم‌گيري؛ ٣. گزينش حاصل از قضاوت تصميم‌گيري. اما محك و معيار هم نقشي گزينشي در ترجيح و ناترجيح دارد، لذا يكي از معاني كريتيك در فرهنگ يوناني، معيار و محك است. البته سه معناي فوق‌الذكر از همان ابتدا در واژه‌ي كريتيك نبوده، اما عملا در محاوره‌ها و رساله‌هاي افلاطوني حضور دارد. نخستين قلمرويي كه كلمه‌ي كريتيك و يا صفت كريتيكوس در آنها رواج يافته، سه قلمرو امور دادگاهي، امور سياسي و امور طبي بوده است. براي اثبات اين مطلب مي‌توان از محاورات «فايدون» و «سوفيست» افلاطون شاهد مثال آورد. در همه‌ي اين موارد، نقد يا سنجش، نقطه‌ي چرخش و نيز گزينش و انتخاب شيوه‌اي جديد در شرايط نامطلوب و بحراني است.
با توضيحات شما كه نَسب واژه‌ي كريتيك و نقادي را به يونان رسانديد، اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا دنياي جديد را عصر نقادي ناميدند؟ عصر جديد چه ويژگي‌هايي داشت كه نام آن را به طور مشخص عصر نقادي گذاشتند. با توجه به اينكه به گفته شما تبار نقد به يونان و محاورات افلاطوني مي‌رسد؟
حق با شماست كه دوران فلسفه‌ي تجدد را دوران نقادي مي‌نامند. البته ما عمل‌كرد كريتيك را ـ در تاريخ ـ با انقطاع‌هايي شاهد هستيم، منتهي با يك تفاوت،و آن اين‌كه بعد از رنسانس بود كه كلمه‌ي كريتيك به عنوان يك كلمه‌ي فني و مصطلح به كار رفت. البته در دوره‌هاي پيشتر؛ مثل يونان و روم، كريتيك عمل مي‌كرده است، بدون آنكه كلمه‌ي دقيق و جاافتاده‌ي كريتيك مورد توجه باشد. در واقع عمل كريتيك در آن عصر وجود داشت، ولي خود اين واژه به اعتبار عصر رنسانس نبود.
در يك دوره‌ي ديگر، كريتيك را معادل تحليل (ANALIZ)مي‌دانستند. آنها در اين مسير از آناليتيك اول و دوم ارسطو كمك مي‌گرفتند، چرا كه نقش آناليتيك دوم ارسطو كمابيش تشخيص و تميز گفتار درست و حكم درست از نادرست است و لذا كاركرد نقد با عمل‌كرد تحليل، يا به عبارت ديگر، كاربرد آناليز به جاي كريتيك مورد توجه بوده است.
بنابراين سنت نقد از يك سو براي تشخيص گفتار درست از نادرست به طور عملي در بطن عمليات سياسي و قضايي وجود داشت و از سوي ديگر از قرن سوم پيش از ميلاد ـ در علوم فقه‌اللغوي ـ نوعي سنت نقد مورد توجه بود. نخستين رويكردهاي هرمنوتيكي براي تدقيق متون ترجمه شده‌ي عبري به يوناني و لاتين در زمينه‌ي كلمات متون مقدس به كار مي‌گرفت، اما با اين همه كلمه‌ي نقد و انتقاد آنگونه كه طي قرن هفدهم و هجدهم مد نظر بوده به كار نمي‌رفته است ضمن آنكه به طور نقادانه به كريتيك عمل مي‌شده است. با روي كار آمدن حواريون مسيح، بويژه ظهور سن‌پولس ـ در آن سخنراني مشهور آكريپليس ـ نوع ديگري از تفكر انتقادي هم ظاهر مي‌شود. سن‌پولس در سخنراني خود رويكرد يونيانيان به جهان را به نقد كشيده و جايگزيني براي اين رويكرد پيشنهاد مي‌كند. نمي‌دانم كه تا چه حد مجازيم اين نمونه‌ها را بروز و ظهور نقد و تفكر انتقادي بدانيم، اما اگر اينها مصاديق تفكر نقادي باشند در آن صورت بايد گفت: اگرچه كلمه‌ي نقد در عصر كلاسيكِ يونان و روم و نيز در دوره‌ي قرون وسطي وجود نداشته، اما عمل‌كرد نقد كاملا محل توجه و التفات بوده است.

آيا به نظر شما در قرون وسطي هم تفكر نقادي وجود داشته است؟
نخستين بروز تفكر نقادي در قرون وسطي از آنِ «سنت آگوستين» است كه نسبت به ميتراييسم نقدهايي وارد مي‌كند. چرا كه ميتراييسم طي قرون سوم و چهارم ميلادي در اروپا شيوع پيدا كرده و حتي خود آگوستين صورت مي‌پذيرد. آگوستين و توماس آكويني هر دو به نقد و سنت نقادي پايبند بوده و از منظرهاي مختلف به نقد توجه داشته‌اند، اگرچه گاهي نقد را به كار نمي‌برده‌اند.
تاكيد من بر اختصاص نقد به دوران مدرن (قرن هفدهم به بعد) از آن جهت است كه معمولا ظهور تفكركريتيك را به تفكر سوبژكتيو، پيوند مي‌زنند. به عبارت ديگر بسياري بر اين عقيده‌اند كه پس از تكوين سوبژكتيويته نقادي به معناي درست و دقيق‌تر آن سربرآورد و لذا نمي‌توان تا زمان «دكارت» سراغي از تفكر انتقادي گرفت، و حال آنكه نقد به معناي لفظي كلمه و نقادي به معناي صوري و ظاهري لفظ وجود داشته است.
مي‌توانم بر اساس گفته‌ي شما براي نقد دو دوره قايل شوم؛ يك دوره، دوره‌اي است كه نقد مبناي سياسي، عيني و قضايي دارد كه اين شيوه‌ي نقد را پيش از دوران دكارت هم داريم. لذا كافي است تا به سولون و پريكلس توجه كنيم كه مستقيما مناسبات آريستوكراسي و اليگارشي يوناني را نقد مي‌كردند، منتهي مبناي اين متفكران، پليس يوناني و دموكراسي يوناني بود و براي گسترش مبادلات تجاري و رونق دولت‌شهر يوناني آن را به كار مي‌بستند. اين دوره همان دوره‌اي است كه نقد مبناي سياسي، اجتماعي و قضايي دارد و در روم قرون سوم و چهارم وجود داشت. يكي از دلايل كشته شدن «سزار» نقدي بود كه بروتوس و كاسيروس بر شخص سزار وارد كردند.
نقد اين مردان آن بود كه سزار جمهوري را زير پا گذاشته و سلطنت و امپراتوري را احيا كرده و منافع فردي را بر منافع و مصالح جمعي برتري داده است و اين عين جاه‌طلبي است. بنابراين يك دوره‌ي نقد، دوره‌ي پيش دكارتي است كه در اين دوره، نقطه‌ي عزيمت نقدكننده عينيت‌هاي اجتماعي است. اما در نقدي كه افلاطون و ارسطو از سوفسطاييان به عمل مي‌آورند عناصر ذهني و اخلاقي در آن نقادي‌ها مشهود است، در نتيجه نمي‌توان به طور خيلي دقيق گفت كه نقد و اعمال نقد صرفا مختص پيدايش تفكر دكارتي بوده است. اساسا دفاعيه‌ي سقراط بر پايه و اساس ذهني - اخلاقي به نقد فرهنگ يوناني مي‌نشيند. با اين همه حق با شماست كه در عصر جديد، نقطه‌ي عزيمتِ نقاد، ترجيح نوعي ذهنيت بر عينيت و اهميت بر عنصر عقلي - ذهني است. دوره‌ي پيش از دكارت از اين عنصر تا حد زيادي بي‌بهره بوده است، ولي نقد به معناي انتقاد به نظام سياسي - عيني موجود كه البته بعضا رگه‌هايي از ذهني - عقلي هم داشته، همواره در تاريخ حاضر بوده است. از سوي ديگر در دوران پس از دكارت نيز همه‌ي نقدها، نقد ذهني - عقلي محض نبوده است؛ زيرا در تداركي كه دايرة‌المعارف‌نويسان فرانسوي مثل ولتر و روسو، براي انقلاب مي‌كنند كه در نقد رفتار كشيشان و حاكمان سخن مي‌گويند كه عنصر اجتماعي، سياسي و ديني اهميت بيشتري دارند تا عناصر ذهني محض، نقد متفكرين اين دوره به نقادي‌هاي سقراط بسيار شباهت دارد. در اينجا هم مثل نقد سقراط زمينه‌ي اصلي نقد؛ نقد سياسي و اجتماعي و اخلاقي وجود دارد، ضمن آن‌كه گرايشي حاشيه‌اي در خصوص نقد ذهنيت‌ها نيز حاضر است.

اگر بستر بحث را نقد ذهني و نقد ذهن‌ها بدانيم تصور مي‌كنيد كه آغاز عصر نقادي به درستي از چه زماني و با چه كسي آغاز مي‌شود؟
مسلما آستانه‌هاي عصر روشنگري و تفكر دكارتي طليعه‌ي مهم اين نحوه نقادي است. منتهي نبايد از مبناي «هيومي» اين نقادي‌ها غفلت كرد. نقادي ذهني تا حدي مبناي هيومي دارد. حتي مبناي «هابزي» هم دارد. درست است كه دكارت نخستين متفكري بود كه عرصه‌ي ذهنيت را مستقل از عينيت مورد مطالعه قرار داد، اما سابقه‌ي اين تفكر را در هيوم و حتي «بركلي» هم شاهديم كه قطعا دكارت از آنها استفاده كرده است. اما بي‌شك نقادي جديد به لحاظ تئوريك و سيستماتيك وامدار دكارت است. دكارت بنيانگذار نقادي مبتني بر عقل است، نه فقط نقادي است. عقل، رهاورد و دستاورد روشنگري است. عقل در اين دوران بر كرسي حكميت مي‌نشيند و هر چيزي بايد نسبت خود را با عقل تبيين و توجيه كند و لذا عقل، تعيين‌كننده‌ي همه چيز است. بنابراين ضمن آنكه نبايد از ريشه‌ها و مباني هيومي - نقادي ذهني غفلت كرد، بايد پذيرفت كه نقد دكارتي نقد عقلاني بود كه توسط دكارت پايه‌گذاري شد و با كانت به اوج تئوريك خود رسيد. دكارت از طريق طرح مقوله‌ي شك به ظهور تفكر نقادي عقلاني كمك شاياني كرد، اما كانت نقادي را به سيستم شناختي و معرفتي بدل كرد و در واقع تفكر نقادي را به كمال رساند. صفت مشخصه‌ي تفكر نقادي در اين عصر آن بود كه انسان، خالق و نقطه‌ي عزيمت شناخت جهان و رويكرد به پديده‌ها شد. پديده‌ها را خلق ذهني كرد و آنها را به قول كانت به جا آورد. رابطه‌ي نقادي با تفكر سوبژكتيو كه شما اشاره كرديد اينگونه قابل تصور است.
پذيرفتيم كه نقد دو دوره‌ي عمده را پشت سر گذاشته است: دوره‌ي نقادي سياسي - عيني و دوره‌ي نقادي ذهني - عقلي. حال بحث را متمركز مي‌كنم بر روي دوران نقادي ذهني و عقلي. سؤال من اين است كه زمينه‌ها، انگيزه‌ها، علل و دلايل بروز تفكر نقادي در اين عصر چه بود؟ چطور شد كه اين دوره‌ي زماني بستر مساعد طرح و تكوين انديشه‌ي انتقادي شد؟ شرايط و اوضاع چگونه بود كه منجر به ظهور و تفكر نقادي ذهني ـ عقلي گرديد؟
ببينيد مسايل اجتماعي و بخصوص نظريه‌هاي پس از رنسانس در جامعه‌ي اروپايي صورت پذيرفت و در خصوص رابطه‌ي حكومت سياسي با جامعه‌ي مدني حاوي نظرات و آراي نويني بود كه آرمان زنده كردن نوعي دموكراسي يوناني را در سر پروراند. ديگر آن‌كه نظريه‌ي قرارداد اجتماعي است كه نظريه‌اي سابقه‌دار از زمان ماكياول بود و از طريق جان لاك به روسو و از آنجا به انقلاب فرانسه منجر مي‌شود. خلاصه آنكه يك ضرورت اجتماعي كه رابطه‌ي حكومت متمركز قاهر بر جامعه با آزادي فرد فرد انساني است، زمينه مناسب بروز نظريه‌ي قرارداد اجتماعي و نقدي كه بر ساخت سياسي جامعه وارد است را ايجاد مي‌كند. نقد مگر يعني چه؟ نقد در واقع سنجش مدل‌هاي مختلف و گزينش بهتر يك پديده است و در واقع در همين اوضاع و احوال است كه بروزات تفكر گزينشگر نقادي ظاهر مي‌شود. بنابراين از مهمترين عوامل و دلايل ظهور تفكر نقادي، شرايط و ساخت سياسي - اجتماعي قرن هفدهم و هيجدهم است.

فكر مي‌كنم هرچه بيشتر به مصاديق و زمينه‌هاي نقد توجه كنيم ايده‌ي ارتباط نهاني انتقاد و بحران بيشتر تأييد مي‌شود، چنان‌كه در مثال‌ها و توضيحات شما هر جا نقد هست، مي‌توان ريشه‌ي نوعي بحران را سراغ گرفت. آيا به نظر شما اين برداشت درست است؟
بحران؛ يعني مشكل و بن‌بست. سلاح نقد مي‌كوشد تا اين مشكل را آناليز كرده و راه خروج از اين بن‌بست را نشان دهد. براي شفاف‌تر شدن بحث، مثالي از قلمرو طبيعت و حيات جانوري بزنم. اگر نقطه نظر دارويني را مد نظر قرار دهيم، انتخاب اصل و تنازع بقا و بقاي انسب، در واقع نقدي است كه يك گياه، يا حيوان به هنگام بروز يك بحران و يك مشكل انجام مي‌دهد و از آن طريق از بن‌بستِ حاصل شده‌ي خود را مي‌رهاند؛ يعني در صورت بروز يك معضل حاد طبيعت دست به نقد و انتقاد مي‌زند و با گزينش يك راه حل، سعي در حل بحران دارد. البته اين مثال فقط يك قرينه براي نقد است و شايد يك خطاي منطقي هم باشد. فقط خواستم بگويم كه مي‌توان براي نقد يك زمينه‌ي طبيعي و تكويني هم پيدا كرد. همين قضيه را در نقد اجتماعي و نقد نظري - ذهني نيز مي‌توان يافت. بنابراين نقد راه خروج از بحران است. چه در طبيعت، چه در عالم سياست و اجتماع و چه در عالم انديشه و نظر.

به لحاظ تاريخي، بحران‌هاي پيش آمده در كدام حوزه‌ها بيشتر بوده و راه حل‌هاي انتقادي چند صورت به خود پذيرفته است؟
آنچه در يونان باستان شاهديم، عمدتا بحران اخلاقي و بحران قضايي بوده است. از اين رو نقادي‌هاي سقراط و افلاطون غالبا معطوف به ضعف اخلاقي جامعه و نيز ضعف سيستم قضايي بوده و نقد اين بحران نيز از دو منظر اخلاقي و متفاوت صورت مي‌پذيرفته است. در رم باستان، بحران وجهه‌ي سياسي و اجتماعي به خود مي‌گيرد و نقد قدرت و حاكميت پيش مي‌آيد و لذا زمينه‌ي بحران و نقد بحران، زمينه‌ي سياسي - اجتماعي است. بحران در آغاز رنسانس رنگ و بوي آييني و ديني پيدا مي‌كند و با ظهور لوتر و نقد كاتوليسيسم، حوزه‌ي تفكر انتقادي متوجه نقد ديانت مي‌شود و نهايتا در عصر جديد و پس از دكارت، نقادي به حوزه‌ي خرد و عقلانيت و ساختار معرفتي ذهن بشر تسرّي پيدا مي‌كند. اما به طور مشخص همين دوره‌ي اخير را دوره‌ي تفكر انتقادي مي‌ناميم، اما عملاً در تمام طول تاريخ انديشه، نقد و نقادي حاضر بوده است.

اگر كانت را اوج تفكر نقادي بدانيم، هم‌چنانكه كه جناب‌عالي اشاره كرديد سرنوشت تفكر انتقادي پس از دوران كانت تا به امروز چه بوده است؟
عمدتا چند جريان به مواجهه با تفكر انتقادي كانت پرداختند. جريان اول رويكرد هگل به اخلاق كانت است. به گمان هگل، اخلاق كانت اخلاق نظري است. هگل در نامه‌هاي خود به شلينگ مي‌نويسد: «الان وقت آن است كه نقد، سلاحي در دست فلسفه باشد» و لذا بايد فلسفه‌ي انتقادي و انقلابي پديد آيد كه بتواند آرمان‌ها و زمينه‌هاي انقلاب فرانسه را در سرزمين ملوك‌الطوايفي آلمان آن روز پياده كند. هگل نخستين كسي است كه مي‌كوشد از ابزار نقد، استفاده‌ي انقلابي و تحولي كند، اما ماركس كسي است كه مستقيما نقد را سلاح مي‌داند. ماركس در دوران جواني خود به اين حكم مهم سخت باور داشت كه «فيلسوفان تاكنون در پي تفسير جهان بوده‌اند و حال آنكه وقت آن است جهان را تغيير دهيم»، (تز يازدهم فوير باخ) در اين جمله چقدر روح انقادي و انتقاد موج مي‌زند. ماركس در جلد سوم آثار خود كه ايدئولوژي آلماني است مي‌گويد: «اگر سلاح انتقاد برّا نباشد نقد سلاح مطرح مي‌شود»؛ يعني كريتيكِ كريتيك. جريان سوم جريان مكتب انتقادي فرانكفورت است. تئوري انتقادي در اين مكتب صرفا متوجه مناسبات سرمايه‌داري نمي‌شود، بلكه انديشه‌ي خود ماركس را هم شامل مي‌شود. اين مكتب دريافت كه مباني برداشت ماترياليسمِ تاريخي در مورد نقش طبقه‌ي كارگر با تحولات جهان سرمايه‌داري، آن طور كه ماركس پيش‌بيني كرده بود پياده نشد در نتيجه تئوري انقلابي ماركس لااقل در سال‌هاي بعد از جنگ جهاني اول عقيم ماند. مكتب انتقادي كوشيد تا ضمن نقد آراي ماركس و همزمان نقد نگرش‌هاي كانتي، ساختارشناختي و معرفتي انسان را يك بار ديگر اصلاح كند. در كنار دو رويكرد انتقادي سابق، رويكرد فرانكفورت، سومين حوزه‌ي نقد تفكر انتقادي كانت به شمار مي‌آيد. به عبارت ديگر پس از تفكّر كريتيكِ كانت ما شاهد بروز يك تفكر متاكريتيك (Metacritic) هستيم كه ضمن نقد سنت، به نقد تفكر نقادي كانت به طور همزمان مي‌پردازد.

(ادامه دارد)